|
|
|
|
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود ، فريب مي فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند. توي بساطش همه چيز بود : غرور شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را بهم مي زد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم ، فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم. نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد. مي بيني! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك تر آورد و گفت : البته تو با اينها فرق مي كني. تو زيركي و مومن . زيركي و ايمان آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند و گرسنه . به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم مي آمد. حرف هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت..... ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد با خودم گفتم : بگذار يك بار هم كه شده كسي ، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت . فريب خورده بودم فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام . تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا مي كردم. مي خواستم يقيه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، اما شيطان نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك هايم كه تمام شد ، بلند شدم. بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم. صداي قلبم را ... و همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم .به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود..
|
||
|
|
|
|
|
مدتها بود باهاش قهر بودم. بهش گفتم :تو كه به من احتياجي نداري . هيچ وقت به حرفام گوش نمي دادي حتي اين اواخر انگار برات وجود نداشتم و زندگي و خواسته هام در نظرت بي ارزش بودن پس چرا برگشتي ؟ در جوابم گفت : تو از كجا مي دوني ؟ ديدم حق با اونه.من چشام رو بسته بودم و يادم رفته بود كه اين رابطه يه رابطه دو طرفه است.خيلي خود خواهانه برخورد كرده بودم.ازش توقع داشتم هر چي ميخوام برام فراهم كنه و در عوض هيچ خواسته اي نداشته باشه.هيچ مسئوليتي هم در قبالش احساس نمي كردم.شرمنده شدم.ولي راستش ته دلم خوشحال و مغرور هم بودم كه من رو فراموش نكرده به حال خودم نگذاشته و با وجود اون همه اشتباهاتم باز به طرفم اومده.همين برام يه دنيا ارزش داشت. وقتي سرم رو بلند كردم ديدم داره بهم لبخند ميزنه.بهش گفتم چه كار كنم كه گاهي اوقات دست خودم نيست زود از كوره در ميرم و عصباني ميشم .بالاخره انسانم ديگه.انسان هم جايز والخطاست. بهم گفت اشتباه نكن.انسان هرگز جايز و الخطا نبوده و نيست.اون با هوش و خردي كه داره بايد درست عمل كنه.ولي خوب خطا كاره اينو قبول دارم. بهش گفتم :خوب پس به من ياد بده كمتر خطا كنم و ديگه ازت فاصله نگيرم.كمكم كن منهم تورو صادقانه و بي هيچ توقعي دوست داشته باشم و هميشه كنارت درست زندگي كنم. قبول كرد .قرار شد هر بار كه با هم تنها ميشيم يه نكته كوچولو يادم بده.به اين شرط كه به حرفهاش عمل كنم و اونها رو با دوستهاي ديگمون هم در ميون بزارم تا اونا هم بتونن از يه دنيا خوبي و زيبايي اين دوست مشترك اين خداي مهربون بهره مند بشن.و اين آغاز ماجراجويي ما بود......... اين داستان آشتي من بود با خدا تا اينكه از فردا صبح صحبتام باهاش شروع شد...
صبح زود از خواب بيدار شدم..اونقدر كار براي انجام دادن داشتم كه ديگه وقتي براي عبادت پيدا نمي كردم..اما فقط مشكلات بودن كه چپ و راست بهم نازل ميشد...هر كدوم سنگين تر از اون يكي ..با عجز و ناتواني گفتم " چرا خدا كمكم نمكنه؟ " و خداوند جواب داد:" تو از من نخواستي " . ميخواستم روزم و با زيبايي شروع كنم و از اون لذت ببرم اما اون روز برام تنها رنج و درد و بدبختي به همراه داشت. با عجز و ناتووني گفتم:" چرا خدا راه رو بهم نشون نمي ده؟" خداوند جواب داد:" اما تو نخواستي" سعي كردم به پيشگاه خدا برم .همه كليدها رو توي قفل امتحان كردم.خداوند با مهربوني و عشق مرا سرزنش كرد و گفت "پسرم تو در نزدي" امروز صبح زود از خواب بيدار شدم و قبل از شروع روز لحظه اي تامل كردم.اونقدر كار براي انجام دادن داشتم كه بايد وقتي و به عبادت اختصاص ميدادم..!!!! حالا دوست خوبم تو چي؟؟ تو هنوز اينقدر كارات زياد و پيچيده نشده كه يه وقتي هم به خدا بدي؟؟ولي چقدر خوبه كه نزاريم اينقدر سخت بشه بعد براش وقت بزاريم...
|
||
|
|
|
|
|
مراقبه (مديتيشن) سلام به دوستان عزيز... امروز ميخوام از مراقبه يا مديتيشن براتون بگم...اولا بايد بدونيم كه مراقبه چي هست..مراقبه يعني رساندن ذهن به سطحي از آگاهي كه توي اين بخش از آگاهي ما ميتونيم خيلي چيزا رو كه در حالت عادي نمي بينيم يا نمي شنويم، ببينيم و درك كنيم..و همينطور ميتونيم به كمك مراقبه خيلي از بخشهاي زندگي خودمون و كنترل كنيم...اين كنترل ميتونه شامل نحوه تفكر و ذهنيت اطرافيامون بشه ، ميتونه شامل تاثير گذاري و نفوذ در انسانهاي اطراف (از قبيل غريبه و آشنا باشه)...با مراقبه ميشه خيلي از ناديدني ها رو ديد ...خيلي از ناشنيدني ها رو شنيد....و به كمك اون ميشه به خيلي از آرزوهامون نزديك بشيم....الان اين حرفو از زبون كسي ميشنويد كه خودش تاثير اين كار و توي زندگيش ميبينه و به بيشتر خواسته هاش از اين طريق رسيده...پس با اعتقاد ميگم كه اين چيز غير قابل دسترسي نيست....پس اگه ميخواي تحول عظيمي و توي زندگيت ببيني ، اگه ميخواي به دنياي ناشناخته ها وارد بشي ، اگه ميخواي به آرامش واقعي برسي و اگر ميخواي كه نه تنها خودت پر از انرژي خالص كائنات بشي بتوني ديگرون رو هم شارژ كني و انرژي بدي سعي كن نحوه انجام مراقبه و ياد بگيري و انجام بدي.......... يكي از اصلي ترين اجزاي مراقبه ( مديتيشن)، تنفسه...شايد بيشتر آدما نحوه درست تنفس و ندونن...توي عالم كائنات انرژي خاصي در هوا وجود داره به نام پرانا كه كسب و جذب صحيح اون باعث به وجود اومدنه قدرت هاي فراطبيعي و متافيزيكي در آدما ميشه...شايد كسي بپرسه كه مگه پرانا با همين تنفس عادي جذب نميشه؟ بايد بگم چرا ولي جذب اين مقدار پرانا فقط از ما همين انساني كه هستيم مي سازه و نه بيشتر و براي اينكه قدرتهاي فراحسي خودمون و تقويت كنيم بايد از پراناي موجود در كائنات بهترين استفاده رو ببريم.تنفس 4 بخش داره...بخش اول دم بخش دوم فاصله بين دم و بازدم بخش سوم بازدم بخش چهارم فاصله بين بازدم و دم .....براي مراقبه بهترين شمارش تنفس 4-4-2-4 ...يعني با 4 شماره (4 ثانيه) انجام دم (كشيدگي دم) ..4 شماره ( يا 4 ثانيه) حبس دم....2 شماره بازدم و خروج نفس از ريه ها (بصورت سريع و يكبارگي) و در آخر 4 شماره خالي نگه داشتن ريه ها از هوا .....كه به ريتم 4-4-2-4 شناخته ميشه...اين نوع تنفس (البته اگر به شرط تمركز روي تنفس باشه) باعث بالارفتن جذب پرانا و همينطور بالارفتن قدرتهاي متافيزيكي فرد ميشه... قبل از انجام هر مراقبه بايد 20 دقيقه از اين نوع تنفس انجام بشه... بعد از انجام تنفس ، ريلاكسيشن دومين مرحله جهت آمادگي براي مديتيشن ميباشد....براي ريلاكسيشن بايد روي جايي نرم و راحت دراز بكشي ...و چشماي خودت و ببندي ...از نوك انگشتاي پا شروع كرده و با گفتن جملات تلقيني تا موهاي سر سعي در ايجاد آرامش و لختي در اجزاي بدن كني...كه انجام اين كار حدود 10 دقيقه طول ميكشه....و نحوه اين تلقينات هم به اين نحوه: من در انگشتاي پام احساس گرمي و سنگيني ميكنم...(با تكرار و تمركز) ..من در ساعد و زانوهام احساس گرمي و سنگيني ميكنم...احساس ميكنم كه پاهام تحت تاثير يه نيروي غير عادي در حال گرم شدن و لخت و سنگين شدنه....براي تمام قسمتهاي بدن از پايين تا بالا از همين روش استفاده ميكنيم و در آخر هم اين تلقينات به كل بدن متمركز ميشه و با گفتن اين كه :" تمام بدن من تحت تاثير انرژي الهي آرام لخت سنگين و تحت آرامش قرار ميگيره" خودتو به مرحله ريلاكسيشن ميرسوني.... حالا ما تنفس و ريلاكسيشن انجام داديم تا بتونيم يه مديتيشن درست داشته باشيم... براي مراقبه (مديتيشن) استفاده از عود ، صوت اوم يا محيط و شرايط خاص الزامي و اجباري نيست ولي داشتن اين موارد به نحوه درست و واقعيه يه مراقبه سرعت و اصالت ميده...پس سعي مي كنيم كه يه عود روشن كنيم ... صوت (HU) يا اوم ( كه همين روزا توي وبلاگ قرار ميدم) گذاشته و محيط و آروم و بي استرسي آماده ميكنيم... به صورت مربع نشسته (چهار زانو) دستها رو مانند مجسمه هاي بودايي روي زانو قرار ميديم...انگشت شصت و سبابه رو بهم ميچسبونيم...كمر صاف و ديد ما روبه رو ميشود....نحوه اين نشستن هم خيلي مهمه... شروع مراقبه...ما توي مراقبه سعي در جذب ، انتقال يا جابجايي نيروهاي فراحسي و متافيزيكي و داريم...پس براي اولين مراقبه بعد از اينكه چشمان خودمون و بستيم ، توي ذهنمون نوري را طناب شكل از فرق سر به امتداد آسمون تصور ميكنيم....اين طناب نوراني باعث اتصال ما به روح بزرگ كائنات و سر منشاء انرژي طبيعت ميشه...در اين مراقبه كه 15 دقيقه طول ميكشه ، به كمك اون طناب نوراني و از طريق فرق سرمون انرژي و توي تمام سلولهاي وجودمون درك ميكنيم كه اين انتقال انرژي باعث گرم شدن تمام بدن ما ميشه...ذهن در اين حالت رها ميشه و تمركز ما طناب و روح كائنات مي باشه و عبور اين انرژي توي سلولها درك ميشه...شايد براي اولين بارها انجام اين كار نامفهوم يا گنگ باشه..ولي مطمئن باشيد كه بعد انجام فقط چند باره اينكار ،احساسات عجيب و تازه اي توي وجودتون رشد ميكنه...يكسري احساسات بكر و منحصر به فرد كه تا حالا اون و تجربه نكردين...ميتونم بهتون اين قول و بدم كه حتي خوابهايي هم كه ميبينيد عوض ميشه و توي روياهاتون تغييرات اساسي صورت ميگيره... چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟». جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.» بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.» خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.» خداوند از من پرسيد :« اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟» چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم! اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود. جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.» خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟ ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است. سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.» بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟» با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!» از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟» جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.» «چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟» هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك…. خداوند ادامه داد: چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟ درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟ اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد. چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟ چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟ چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟ چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟ به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم. اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي. كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.» «آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟» نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟ فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم ! قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.» خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.» گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟ خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟» خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم به نام خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدي دعا كنم. من اينجا بس دلم تنگ است . و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است. بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟ بيا ره توشه برداريم قدم در راه بگذاريم كجا؟ هرجا كه پيش آيد بدانجايي كه ميگويند خورشيد غروب ما زند بر پردهي شبگيرشان تصوير بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد : دير كجا ؟ هر جا كه پيش آيد به آنجايي كه ميگويند چو گل روييده شهري روشن از درياي تر دامان و در آن چشمه هايي هست كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد: چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي كز آن گل كاغذين رويد؟ بيا اي خسته خاطر دوست! اي مانند من دلكنده و غمگين ! من اين توشه برداريم قدم در راه بي فرجام بگذاريم ......
|
||
|
|
|
|
|
و شهامتی ده که تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم
سلام دوستاي عزيز ...هر كدوم از ما آدما از وقتي متولد ميشيم تا آخر عمرمون دنبال يه چيزي ميگرديم..يه آرزو داريم...براي همه ما هم اين آرزو ها متفاوته....افسانه شخصي اسم همون چيزيه كه همواره آرزوي انجامش و داريم.... ما آدما هم فقط تو زندگي يه وظيفه داريم ..اونم تحقق بخشيدن به همين افسانه شخصيه....حالا دوست عزيز و خوبم ميدوني افسانه شخصي تو چيه؟! تا حالا به اين موضوع فكر كردي كه چي ميخواي؟ يا شايدم ديگه فكر مي كني ازت گذشته بري دنبال افسانه شخصيت؟! جرات خودت و از دست دادي؟ فكر ميكني دنيا به مرادت نيست و باهات براي رسيدن به آرزوهات همراهي نمي كنه؟ ولي ميخوام يه راز و بهت بگم و خيالت و راحت كنم...هنگامي كه آرزوي چيزي را داري ، سراسر كيهان همدست ميشود تا بتواني اين آرزو را تحقق بخشي.....
يه روزي يه پسر كه دنبال راز خوشبختي ميگشت ميره پيش يه پير فرزانه....اون ميدونست كه پير راز خوشبختي و خوب ميدونه...از پير خواست راز خوشبختي و براش بگه ...پير يه قاشق دست پسر داد و دو قطره توش روغن ريخت بعد ازش خواست كه نگاهي به گوشه و كنار قصر بندازه و توش بگرده...و لي بهش گفت" ميخوام خواهشي بكنم ازت هم چنان كه ميگردي اين قاشق و تو دستت بگير و و نگذار روغن درون اون بريزه"پسر توي تمام قصر گشت و تمام مدت چشمش به قاشق و روغن بود..بعد از دو ساعت پيش پير برگشت ..پير پرسيد باغ زيبا رو ديدي؟؟ فرشهاي زيبا رو ديدي؟ تابلو هاي زيبا چطور اونها رو ديدي؟ پسر هم شرم زده اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده و فقط دقدقش نريختن روغن ها بوده...پير گفت برگرد و با شگفتي هاي دنياي من آشنا شو ..اگر خانه كسي را نبيني نميتوني بهش اعتماد كني...پسر قوت قلب گرفت برگشت و اينبار به اكتشاف قصر پرداخت همه زيبايي هاي قصر باغ و فرشها و تابلو ها رو ديد وقتي برگشت هر چيزو كه ديده بود براي پير تعريف كرد...پير پرسيد اون دو قطره روغن كه بهت سپرده چي شد؟ پسرك وقتي به قاشق نگاه كرد ديد كه روغن ها ريخته شده... پير گفت پس اين است يگانه پندي كه كه ميتوانم به تو بدهم: راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي هاي جهان را ببيني و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبري .... ((پيروي از نشانه ها)) دوستاي عزيز ، زندگي ما پر شده از نشانه ها ... نشانه هايي كه ما رو هدايت مي كنن به سمت افسانه شخصيمون....يه چيزو صادقانه مي گم ، امكان نداره روزي باشه كه من يه نشونه يه راهنما يه علامت نبينم ...كه هر كدوم از اين نشانه ها براي اصلاح يا تغيير جهت من در مسير افسانه شخصيم نباشه...بايد قدرت و تاثير نشانه ها رو درك كني تا براي هميشه تو زندگيت اسيرش بشي....ديدن نشانه ها تو زندگي يه چيزه و تفسير اون نشانه ها هم چيزه ديگه ايست....اگه ما نتونيم كه اتفاقات خوب و توي زندگيمون دك كنيم هرگز نمي تونيم بفهميم كه راه. درست ميريم يا نه....هر بركتي كه پذيرفته نشه به نكبت تبدبل ميشه....پس به گفته يه پير بزرگ بايد گوش داد كه گفته بود براي رسيدن به افسانه شخصيت : هرگز از روياهات دست نكش و از نشانه ها پيروي كن....
|
||
|
|
|
|
|
با سلام به دوستان عزیزم..
در علوم فراحسی نگاه کردن به نور شمع به ما تمرکز میدهد.همچنین شنیدن بعضی از اصوات و استفاده از بو هایی خاص مانند عود هم در بالابردن این تمرکز به ما کمک می کند...مثل صوت هو یا هیو یا بعضی اذکار و اصوات طبیعی موجود در کائنات....حالا ما برای مهیا کردن شرایط مراقبه حتما نیاز به یه شمع ایستاده و یک عود داریم...دوستان عزیز شرایط محیطی خاصی بجز محیط نیمه تاریک و آرومی مورد نیاز نیست...
دوست عزیز توی یه محیط نیمه تاریک و آروم روی یه صندلی راحتی بشین....حتما یه عود روشن کن...شمعی هم که روشن کردی به فاصله کمتر از 2 متر از خودت و روبه روی چشمت قرار بده....قبل از شروع چند باز نفس عمیق بکش و بزار بدنت به حالت ریلاکس برسه(بعدا در باره ریلاکسیشن و همچنین روشهای درست تنفس کاملا صحبت میکنم..ولی فعلا کافیه که بدونید بدن باید راحت شل و آروم باشه)...نگاهت و به شعله اب رنگ شمع بدوز..اصراری نداشته باش که پلک نزنی...فقط نگاهت به بخش آبی رنگ شعله شمع باشه و اگه نگاهت از اسن موضوع در رفت خودت به ارامی برگش گردون...اینها بخش فیزیکی کاره ..در بخش ذهنی و متافیزیکی این مراقبه باید ذهنت و از بارهایی که روی دوشش گذاشتی خلاص کنی ..یعنی باید همزمان با نگاه کردن به شمع ، خودت و تصور کنی که ناراحتی و با بخشش هر کدون از ادمای اطرافت چهره تو شادتر و بشاش تر میشه....وقتی خودتو تصور میکنی به یاد بیار که چه ظلمهایی در حق خودت کردی و هر بار خودت و می بخشی اون چهره که از خودت تصور داری شادتر و باانگیزه تر میشه...کسایی و که ازشون ناراحت و دلگیری کسایی و که نسبت بهشون کینه و نفرت داری جلوی ذهنت بیار ..ببخش ..شاد شو و گذر کن....همه اونا رو توی یک مراقبه ببخش..همچنین خودتو...ولی این مراقبه رو 7 بار(7 روز تکرار کن) لازم نیست حتما روزها پشت سر هم باشه ولی مهمه که فاصله زیاد نباشه... دوست عزیزم..مطمئن باش خیلی زودتر از این که فکر کنی میتونی تاثیر این مراقبه رو توی زندگیت ببینی..خیلی زود و بصورت معجزه آسایی شروعی داری به سمت آرامش وثبات روحی.... |
||
|
|
|
|
|
ما از خدای گم شده ایم او به جستجوی ماست چون ما نیازمند و گرفتار آرزو گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش گاهی درون سینه مرغان به های و هوست در خاکدان ما گهر زندگی گم است این گوهری که گم شده ماییم یا که اوست؟؟ سلام دوستان عزیز ..به مدت پنج سال وبلاگی داشتم به این آدرس www.ghodratefekr.persianblog.com که با بسته شدن سایت پرسین بلاگ اونم بسته شد.موضوعاتی که من توی اون وبلاگ دربارش مینوشتم مربوط بود به متافیزیک ، علوم فراحسی ، خودشناسی ، رسیدن به آرامش ، پیدا کردن خویشتن و پاک سازی روح و سبک کردن آن.....چون خیلی کسایی و دیدم که از اون مطالب استفاده کردن و تونستن تحولی توی زندگی خودشون و دیگرون به وجود بیارن پس مصمم شدم که این مطالب و ادامه بدم و البته با ادامه این موارد خودم هم از انرژی مثبت شما دوستان بی بهره نمی مونم....فقط باید این و بگم رسیدن به شادی واقعی و آرامش روحی بجز قدم زدن در مسیر خودشناسی و کمک گرفتن از روح کائنات راهی دیگه نداره و اگه با من باشید این و توی زمان کوتاهی به شما ثابت مبکنم.سعی میکنم توی هر مطلبم کتاب و بصورت فایل PDF براتون به عنوان هدیه بزارم..کتابایی که با خوندن ودرکش موطمئنم که شاهد معجزاتی توی زندگیتون میشید......برای همه دوستای خودم شادی سلامتی و موفقیت آرزو میکنم....
|
||